close
تبلیغات در اینترنت
آدم خواری به دنبال من | دانیال ماهی فروشانی
صفحه اصلی نقشه سایت خوراک
تبلیغات
تبلیغات شما
محصول پرفروش فروشگاه
Title
عنوان محصول
قیمت : ...
خرید پستی
توضیحات محصول
برای ویرایش این بلوک به قسمت تنظیمات بلوک های دلخواه > بلوک فروشگاه شماره 1 مراجعه کنید.
تبلیغات شما
تبلیغات شما
پل شکسته | فیلیپ پولمننمایشی در کهکشان|گیلیان رابین اشتاینتندیس|فردریک فورسایتشیری که چهره خود را در آب دید | ادریس شاهكريسمس خونين مبارك|دارن شانماسک های صورت|فردین صادقیبيوگرافي لابرت لوئي استيونسن
گمانه زن چيست؟

 Speculative Fiction عنوانی کلی برای سبک ها و زیرسبک هایی است که دنیایی متفاوت با دنیای واقعی راتصویر می کنند. به طور کلی با این تعریف ادبیات گمانه زن سبک های علمی-تخیلی، فانتزی و وحشت و زیرسبک های آن ها را در برمی گیرد. عبارت اصلی (و برگردان آن با بسامدی کمتر) در نقد ادبی مرامی و محققانه برای توصیف این ژانرها به کار می رود. همچنین خوانندگان، نویسندگان و ویراستاران هم به همین معنی از آن ها استفاده می کنند.گاهی از عبارت »ادبیات ژانری« برای اشاره به این دسته استفاده می شود. در مقابل »ادبیات جریان« اصلی قرار می گیرد که از مولفه های شناسانندهٔ این ژانرها و سبک ها و زیرسبک های آن ها خالی است.تاریخچهاغلب همه گیری عبارت اصلی را بهرابرت هاین لاینو مقاله اش با عنواندر نگارش ادبیات گمانه زن(۱۹۸۴) نسبت می دهند. هاین لاین در این مقاله این عبارت را به عنوان معادلعلمی-تخیلیبه کار برد. هاین لاین بعداً گفت که این عبارت در مقاله به فانتزی اشاره نداشتهاست. هر چند ممکن است هاین لاین شخصاً به این ترکیب رسیده باشد، اما نخستین کاربرد ثبت شدهٔ این عبارت به سال ۱۸۸۹ باز می گردد.  


   به نقل از ويکي پدياى فارسى




آمار سايت


موضوعات
پروفایل
این وب‌سایت بهترین محل برای دانلود کتاب در سبک های گمانه زن(فانتزی، علمی-تخیلی و وحشت) و سبک جنایی است. برای حمایت از ما در وبلاگ یا وب‌سایت خود ما را لینک کنید. ---------------------------------------------------------------------------------------
آمار
● آمار مطالب کل مطالب : 578 کل نظرات : 60 ● آمار کاربران افراد آنلاین : 1 تعداد اعضا : 643 ● آمار بازدید بازدید امروز : 37 بازدید دیروز : 144 بازدید کننده ارمزو : 2 بازدید کننده دیروز : 28 گوگل امروز : 0 گوگل دیروز : 1 بازدید هفته : 37 بازدید ماه : 3,761 بازدید سال : 4,985 بازدید کلی : 990,477 ● اطلاعات شما آی پی : 54.224.17.157 مروگر : سیستم عامل :
آرشیو
لینک های روزانه
لینک های دوستان
نظرسنجی
آيا از سرعت لود سايت راضي هستيد؟ (نتایج پاک شدند)





به نظر شما پسر ها بیش تر اهل خواندن داستان های فانتزی هستند یا دختر ها؟





Image
قیمت
خرید پستی

برای ویرایش این بلوک به قسمت تنظیمات بلوک های دلخواه > بلوک فروشگاه شماره 2 مراجعه فرمایید.

آدم خواری به دنبال من | دانیال ماهی فروشانی

دم۱۴
19:46
بازدید : 259

سلام. داستانی که می خوام براتون بذارم، یکی از داستان های کوتاهیه که خودم نوشتم. امید وارم خوشتون بیاد.

اگر هم می خواین به صورت PDF داشته باشین، این لینکشه:

http://myshare.ir/uploads/13852343061.rar

رمزش اینه: www.fantasybook.rzb.ir


سینا از خواب بیدار شد. توی اتاق خودش بود. همه*جا تاریک بود. دستش را با طناب به تخت فلزی بسته بودند.
پسر دیگری وارد اتاق شد. از پهلوی پسر خون می*چکید و لباس سراسری آبی* رنگش را کثیف می*کرد. در چهارچوب در ایستاد و به سینا خیره شد. سینا سعی کرد چیزی بگوید و از او کمک بخواهد، ولی هیچ صدایی از گلویش خارج نشد. انگار که تارهای صوتی*اش نابود شده بودند.
پسر به سمت تخت آمد. سینا تازه توانست از توی تاریکی صورت وحشتزده*ی او را ببیند. پسر چاقویی در دستش داشت. سینا فکر کرد می*خواهد او را بکشد. پسر به چاقو نگاه کرد. تصمیمش را گرفت و طناب را برید. دست راست سینا آزاد شد.
شمشیری از توی شکم پسر بیرون زد. نه، شمشیری در کار نبود. یکی از دست*های بدون انگشت قاتل بود. بدن او روی زمین کشیده شد و سه – چهار متری با تخت فاصله گرفت. دست مانند دشنه*ای که آن را کشیده باشند از توی بدن پسر بیرون آمد. او که دیگر نفس نمی کشید روی زمین افتاد. قاتل مانند عنکبوتی که مگس گیر کرده در تارش را می خورد، با دندان*های کثیف و تیزش به جان او افتاد.
سینا با ترس و وحشت چاقو را که روی تخت افتاده بود برداشت و شروع به بریدن طناب دست چپش کرد.
صدای قطعه قطعه شدن و بلعیده شدن بدنی را در کنار تختش می*شنید. آیا به زودی نوبت خودش هم می*شد؟
درحالی که عرق سرد از پیشانی*اش مانند آبشاری می*ریخت، با چاقو به طناب فشار می*آورد. طناب از آن چه که فکر می کرد سفت*تر بود.
اصلا ً چه کسی او را به تخت بسته بود؟
به تارهای آخر طناب رسیده بود. صدای عجیب قرچ و قروچی از سمت راستش شنید. هیولا فاصله خیلی کمی با او داشت.
آیا تازه فهمیده بود که غذای دیگری روی تخت است؟ آیه الآن به او حمله می*کرد؟
سینا پشت سرش را نگاه کرد. قاتل درحال خوردن پای کسی بود که چند دقیقه*ی پیش درحال بریدن طناب و کمک به سینا بود. صدا، صدای شکستن استخوان*های بدن خونی و تکه پاره*ی او بود.
سینا رویش را برگرداند. نمی توانست این تصاویر را ببیند. به بریدن طناب ادامه داد. طناب بالاخره برید و سینا اولین کاری که کرد این بود که از روی تخت پایین رفت. به طرف دیگر اتاق دوید و برای راحت شدن خیالش از پست سرش به دیوار تکیه داد.
هیولا روبروی او ایستاده یا شاید هم نشسته بود و مشغول تکه تکه کردن و بلعیدن قطعات بدن بود. طولی نمی*کشید که کل آن را می بلعید، زیرا غذایش را بدون جویدن قورت می*داد.
بعد از آن حتما ً نوبت سینا می**شد. او باید قبلا از این که هیولا غذایش را تمام کند از اتاق بیرون می*رفت. ولی در نزدیک قاتل بود و او باید از فاصله ی کمی نسبت به آن رد می شد. قلبش در سینه می*زد. آیا می*توانست این کار را بکند؟ و از آن مهم*تر... آیا زنده می*ماند؟
وقت عمل بود، نه فکر کردن. سینا دوباره نگاهی به موجود زشت و شیطانی انداخت. به نظر می*رسید که تمام حواسش به خوردن بدن بی*جان مشغول باشد.
عضلاتش را منقبض کرد و دوید. از کنار موجود گذشت و با سرعت از در بیرون رفت. حالا توی راهرو بود. مهتابی*ها روشن شدند. ولی نور کم و ضعیفی داشتند و دایم چشمک می*زدند.
او کجا بود؟ خانه؟ نه، او هیچ وقت هیچ خانه*ای نداشت. نه خانه*ای که به یاد بیاورد. اطرافش شبیه بیمارستان بود. بیمارستان؟ مگر چه مشکلی برایش پیش آمده بود که او را به بیمارستان آورده بودند؟
وقت فکر کردن به این موضوع را نداشت. باید تمام انرژی*اش را صرف دویدن می*کرد. در راهرو به دویدن ادامه داد. مدتی ایستاد تا استراحت کند. همان موقع صدای غرشی از پشت سرش شنید. آدم خوار به دنبال او آمده بود.
با حداکثر آدرنالین به دویدنش ادامه داد. موجود سرعتش کم*تر از او بود، ولی به نظر نمی*رسید که هیچ وقت خسته هم بشود.
نزدیک بود با زن برخورد کند. او لباس پرستارها را پوشیده بود واین باعث شد که سینا بیش تر از قبل فکر کند که در بیمارستان است.
پرستار جلوی او را گرفت. او که نمی دانست چه شیطانی دارد به سمتشان می*آید، گفت:«چی شده؟ چرا از تخت بیرون اومدی؟»
سینا سعی کرد چیزی بگوید، ولی به نظر می*رسید که قدرت تکلمش را از دست داده باشد. سعی کرد به پرستار هشدار بدهد، اما حتی یک کلمه هم از دهانش بیرون نیامد.
زن به او گفت:«حالت خوبه؟ چیزی نیست. برگرد توی اتاقت. فقط برق یکم مشکل پیدا کرده.»
آیا زن صدای قدم های سنگین هیولا را نمی*شنید؟ دست سینا را گرفت و سعی کرد او را به اتاقش برگرداند. نه! سینا نتواست این کلمه را به زبان بیاورد.
تلاش کرد از دست پرستار دربرود و از کنارش رد شود، ولی فایده ای نداشت. او بی*خیال سینا نمی*شد. به پرستار لگد زد، ولی انگارتمام قدرتش را از دست داده بود و نمی*توانست حتی خودش را از دست زن جدا کند.
سینا چه کار باید می*کرد؟ باید منتظر موجود می*ماند تا به آن*ها برسد و قطعه قطعه*شان بکند؟
فقط یک راه داشت. چاره ای جز این نداشت. بهتر از این بود که پرستار به دست موجود کشته بشود.
چاقو را بالا آورد.
او مجبور بود.
دو بار به زن ضربه زد. پرستار شگفت زده به زخمش نگاه کرد. دستش را روی آن گذاشت. دستش از خون خودش سرخ شد.
زن گفت:«قاتل...»
آدم خوار فاصله*ی زیادی با او نداشت. خیلی زود به او می*رسید. درحالی که به خاطر کاری که چند لحضه*ی پیش انجام داده بود اشک می*ریخت، با آخرین قدرت دوید.
به پیچ راهرو رسید. دو مرد از سمت راست به سمتش می*دویدند. یکی از آن ها فریاد زد:«وایسا. هیچ جا نمی*تونی در بری!»
آن*ها می*خواستند سینا را بگیرند؟ آیا با هیولا همکاری می*کردند؟ یا شاید هنوز متوجه*ی بودن موجود در ساختمان نشده بودند؟ او نمی*دانست. به سمت چپ پیچید.
به در دولنگه*ای رسید. با پا آن را باز کرد و وارد اتاق نسبتا ً بزرگی شد که چند کمد فلزی و میز داخلش بودند. کمد*ها را یکی یکی امتحان کرد، تا کمدی را پیدا کند که درش باز بشود. بالاخره در یکی از کمدها را باز کرد و بدون توجه به وسایل کمی که در آن بودند، داخل کمد پنهان شد. بلافاصله بعد از بستن در کمد، موجود وارد اتاق شد.
داخل اتاق ایستاد. نگاهی به اطراف انداخت. دو مردی که دنبال سینا بودند وارد اتاق شدند. چطور موجود زودتر از آن*ها رسیده بود؟ چرا مشغول خوردن پرستار نشده بود؟ آیا پرستار هم در اصل از افراد تحت فرمان هیولا بود؟
یکی از آن ها گفت:«باید همین جا باشه.»
موجود هیچ کاری به آن دو نداشت. سینا خیلی زود دلیلش را فهمید.
مردها شروع به تغییر شکل کردند. بدنشان ورم کرد و رنگ پوستشان عوض شد. دست هایشان کوچک تر شدند و کم کم چهار دست با نوک های تیز جای آن*ها را گرفتند. هرکدام به نسخه*ی کوچک تری از هیولا تبدیل شدند. سه آدم خوار.
سینا از داخل سوراخ*های در می*دید که در اتاق به دنبالش می*گردند. دوباره چراغ*ها خاموش شدند. سینا قاتل*ها را نمی*دید، ولی صدای راه رفتن و نفس*های کثیفشان را می*شنید.
شدیدا ً عرق می*کرد. قلبش تند* تند می*زد و انتظار داشت هر لحضه پیدایش کنند و او را مانند پسری که به او کمک کرده بود پاره* پاره کنند. سعی کرد بی*صدا نفس بکشد تا صدایش را نشنوند.
ناگهان چیزی محکم به در کمد خورد. در نه شکست و نه حتی خم شد، ولی ضربه برای تا حد مرگ ترساندن سینا کافی بود.
مدتی گذشت و او دیگر صدایی نشنید. چراغ ها دوباره روشن شدند، ولی هنوز هم ضعیف و چشمک*زن بودند. سینا بیرون را نگاه کرد. هیولاها از اتاق رفته بودند. مدتی صبر کرد، ولی خبری از آن*ها نشد.
آرام و با احتیاط در کمد را باز کرد. اطراف را نگاه کرد و بعد آهسته از کمد خارج شد. به سمت در دولنگه رفت و از شیشه*ی آن بیرون را نگاه کرد. کسی آن جا نبود. در را هل داد و وارد راهرویی شد که داخلش آن دو مرد را دیده بود.
سرعتش را زیاد کرد و سریع تر حرکت کرد. پسری جلویش سبز شد. پسر که مانند خودش لباس آبی پوشیده بود، به سمت او آمد و گفت:«اونا این جان. دوباره اومدن. دنبال من اومدن. اون تروریست*های عوضی! کمکم کن. نذار من رو بکشن!»
سینا چهره*ی او را از اعماق خاطراتش به یاد می*آورد. آن پسر را کجا دیده بود؟ بیمارستان؟ بیمارستان رَو... راو... اسمی شبیه به این داشت.
زن دیگری به آن*ها اضافه شد. زن لباس سفیدی پوشیده بود و سینا داشت کم کم او را هم به یاد می*آورد. زن گفت:«ازش فاصله بگیر، رضا.»
رضا گفت:«چرا؟ اون با تروریست*ها ست؟»
زن سرش را آرام تکان داد و گفت:«آره.»
رضا به سرعت و با ترسیم آمیخته با توهم از او دور شد. سینا می*خواست اعتراض کند، می*خواست بگوید که آن زن با هیولاها ست، ولی مثل همیشه نمی توانست حرفی بزند. حتما ً این هم مربوط به موجودات آدم خوار بود.
دوباره شروع به دویدن کرد. زن هم به دنبال او دوید. سینا می*توانست صدای خنده*های غیر انسانی او را از پشت سرش بشنود. این موجود نیمه انسان سریع*تر از هیولای اصلی می*دوید و مسلما ً به سینای خسته و ترسیده می*رسید.
سینا به دری رسید و سریع آن را باز کرد. در را محکم پشت سرش بست. زن دایما ً در می*زد و صداهای نامفهوم و دلهره*آوری از خودش در می آورد. شاید شیطان ضعیفی بود و نمی*توانست در را بشکند.
سینا نگاهی به اطرافش انداخت. شباهت زیادی به اتاق خودش داشت. مردی با لباس سرتاسری آبی روی تخت نشسته بود. سینا که نمی*توانست حرف بزند، سعی کرد با اشاره به او بفهماند که هیولاها به زودی از در رد می*شوند و وارداتاق می*شوند.
مرد آهی کشید و ایستاد. دمپایی*هایش را پوشید و گفت:«دوباره، دوباره... بازهم شروع کردی؟»
آن مرد چه می*گفت؟ سینا چه چیزی را شروع کرده بود؟ چرا نمی فهمید که هیولای قاتلی به در می*کوبد؟
مرد خیلی ناگهانی جلو پرید و او را از پشت محکم گرفت. سینا تقلا می*کرد تا خودش را آزاد کند، ولی قدرت مرد زیاد بود. مرد با یک دست در را باز کرد و گفت:«گرفتمش. زود باشین، بگیرینش!»
پس مرد هم با هیولاها بود. انگار همه برعلیه سینا توطئه کرده بودند. مگر او چه گناهی کرده بود؟
سینا متوجه شد که علاوه بر زن، دو مرد قبلی هم با ظاهر انسانی خود به او نگاه می*کردند. چرا خود را دوباره به شکل انسان در آورده بودند؟ دیگر چه اهمیتی داشت، به زودی او را با زجر بسیار می*کشتند.
مردها جلو پریدند و سینا را محکم گرفتند. کارش تمام بود.
* * *
پدر سینا نگاهی به دکتر و سپس به پسرش که به او داروی آرام بخش تزریق کرده بودند، انداخت.
-«یکی از بیمارها تمام بندهای چرمی اون رو با یک تیکه شیشه*ی شکسته بریده بود. فقط یکی از دست هاش مونده بود. من رفتم که جلوش رو بگیرم، ولی خیلی مقاومت می*کرد. سینا با شیشه بند دست دیگه*ش رو برید و اصلا ً اوضاعش خوب نبود. از اتاق رفت بیرون و شروع کرد به دویدن.»
زن چاغ آمد و گفت:«من دیدمش. دویدم دنبالش تا بگیرمش. ولی خیلی تند می دوید. توی راهرو با خانم حسینی برخورد کرد. با شیشه ی شکسته چند تا ضربه...»
پدر سینا دیگر به این حرف ها گوش نمی*داد. به او گفته بودند که پسرش بهتر شده، ولی حالا دوباره دچار توهم شده بود و تازه یک نفر از کارکنان بیمارستان روانی را زخمی کرده بود.
آیا اصلا ً امیدی به بهبودی پسرش وجود داشت؟



مطالب مرتبط
کورالين | نيل گى من
جلد اول مجموعه ى فرزند سايه: در ميان پنهان شدگان | مارگارت پترسون هديکس
اقتتاح وبسايت فارست
وب سایت رسمی سایمون آر گرین، نویسنده‌‌ی مجموعه‌ی معروف نایت ساید
وب سایت رسمی اُ این کالفر، نویسنده‌ آرتمیس فاول
وب سایت رسمی سوزان کالینز، نویسنده‌ی معروف سه گانه‌ی عطش مبارزه
گروه کتابخوانی در شبکه کتابخوانان حرفه ای ایران
ارسال دیدگاه
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
توجه!
لينك دانلود بعضي از كتاب ها از سايتketabnak.comهستند؛ به همين دليل براي دانلود اين كتاب ها،بايد در اين سايت عضو شويد. همين حالا اقدام كنيد!
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ورود به سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
رمز عبور را فراموش کردم ؟
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آخرین مطالب ارسالی سایت
مطالب محبوب
مطالب تصادفی
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS