close
تبلیغات در اینترنت
آخرین شبگرد | دانیال ماهی فروشانی
صفحه اصلی نقشه سایت خوراک
تبلیغات
تبلیغات شما
محصول پرفروش فروشگاه
Title
عنوان محصول
قیمت : ...
خرید پستی
توضیحات محصول
برای ویرایش این بلوک به قسمت تنظیمات بلوک های دلخواه > بلوک فروشگاه شماره 1 مراجعه کنید.
تبلیغات شما
تبلیغات شما
دور دنیا در هشتاد روز| ژول ورندوما عليه خودش مي نوشت!ژرفنا|جورج اورولگروشام گرينچ و جام نحس|آنتوني هوروويتس(ادامه ي گروشام گرينچ)اسم من اهريمن|آر.ال.استاينمرگ در خلاءرباعیات|هاتف اصفهانی
گمانه زن چيست؟

 Speculative Fiction عنوانی کلی برای سبک ها و زیرسبک هایی است که دنیایی متفاوت با دنیای واقعی راتصویر می کنند. به طور کلی با این تعریف ادبیات گمانه زن سبک های علمی-تخیلی، فانتزی و وحشت و زیرسبک های آن ها را در برمی گیرد. عبارت اصلی (و برگردان آن با بسامدی کمتر) در نقد ادبی مرامی و محققانه برای توصیف این ژانرها به کار می رود. همچنین خوانندگان، نویسندگان و ویراستاران هم به همین معنی از آن ها استفاده می کنند.گاهی از عبارت »ادبیات ژانری« برای اشاره به این دسته استفاده می شود. در مقابل »ادبیات جریان« اصلی قرار می گیرد که از مولفه های شناسانندهٔ این ژانرها و سبک ها و زیرسبک های آن ها خالی است.تاریخچهاغلب همه گیری عبارت اصلی را بهرابرت هاین لاینو مقاله اش با عنواندر نگارش ادبیات گمانه زن(۱۹۸۴) نسبت می دهند. هاین لاین در این مقاله این عبارت را به عنوان معادلعلمی-تخیلیبه کار برد. هاین لاین بعداً گفت که این عبارت در مقاله به فانتزی اشاره نداشتهاست. هر چند ممکن است هاین لاین شخصاً به این ترکیب رسیده باشد، اما نخستین کاربرد ثبت شدهٔ این عبارت به سال ۱۸۸۹ باز می گردد.  


   به نقل از ويکي پدياى فارسى




آمار سايت


موضوعات
پروفایل
این وب‌سایت بهترین محل برای دانلود کتاب در سبک های گمانه زن(فانتزی، علمی-تخیلی و وحشت) و سبک جنایی است. برای حمایت از ما در وبلاگ یا وب‌سایت خود ما را لینک کنید. ---------------------------------------------------------------------------------------
آمار
● آمار مطالب کل مطالب : 578 کل نظرات : 60 ● آمار کاربران افراد آنلاین : 1 تعداد اعضا : 643 ● آمار بازدید بازدید امروز : 32 بازدید دیروز : 144 بازدید کننده ارمزو : 2 بازدید کننده دیروز : 28 گوگل امروز : 0 گوگل دیروز : 1 بازدید هفته : 32 بازدید ماه : 3,756 بازدید سال : 4,980 بازدید کلی : 990,472 ● اطلاعات شما آی پی : 54.224.17.157 مروگر : سیستم عامل :
آرشیو
لینک های روزانه
لینک های دوستان
نظرسنجی
آيا از سرعت لود سايت راضي هستيد؟ (نتایج پاک شدند)





به نظر شما پسر ها بیش تر اهل خواندن داستان های فانتزی هستند یا دختر ها؟





Image
قیمت
خرید پستی

برای ویرایش این بلوک به قسمت تنظیمات بلوک های دلخواه > بلوک فروشگاه شماره 2 مراجعه فرمایید.

آخرین شبگرد | دانیال ماهی فروشانی

دم۱۴
20:17
بازدید : 269

این هم یکی دیگه از داستان های کوتاه من


دانلود به صورت PDF





 

از ماشین پیاده شد و آن را با دزدگیر قفل کرد. موقع بالا رفتن از لبه‌ی نه چندان بلند پیاده رو، برای چندمین‌بار در آن روز زانویش درد گرفت. این هم از عوارض رانندگی‌های طولانی در هر روز و عدم تحرک زیاد بود. بدن انسان گاهی اوقات خیلی مزخرف می شود!!

دستگیره‌ی فلزی را گرفت و در را باز کرد. پایش را روی فرش کهنه‌ی ماشینی گذاشت و با منشی روبرو شد. پسر جوانی حدودا ً بیست و پنج ساله بود، که پشت میز نشسته بود. گوشی تلفن را پایین گذشت و آن را قطع کرد و بعد گفت:«خوب شد که اومدی. بقیه راننده‌ها همشون رفتن. باید بری خیابون ستاره‌ی چهار. خونه‌ی آقای رضایی.»

راننده سرش را تکان داد. موبایلش را جا گذاشته بود و الآن هم برای آن آمده بود؛ ولی حالا که یک سرویس گیرش آمده بود... چه اشکالی داشت که آن روز یک کم بیش‌تر پول در بیاورد؟

موبایلش را پیدا کرد و درحالی که آن را بر می داشت، صدای منشی را شنید که می‌گفت:«می‌ره آبادان.»

با شنیدن این حرف تعجب کرد. تکرار کرد:«آبادان؟»

تازه متوجه شد که منشی درحال صحبت با تلفن است. حتما ً دوست دخترش بود یا یک احمق دیگر. جوان های این دوره و زمانه...

منشی موبایلش را توی جیبش گذاشت و گفت:«چی؟»

-«کجا می‌ره؟»

-«رضایی رو می گی؟ می ره...»

منشی آدرس را به راننده داد. راننده سرش را تکان داد و گفت:«پس من رفتم.»

در ماشینش را باز کرد و سوار شد. ماشین را روشن کرد و به سمت خیابان ستاره‌ی چهار حرکت کرد.

تلفنش زنگ خورد. زنش بود. دکمه‌ی سبز را زد  و جواب داد:«سلام. چی؟ ...آره، آره... دارم میام. یه سرویس دیگه دارم... گفتم حالا که یه سرویس گیرم اومده چرا از دستش بدم؟... چی؟ پول پرست چیه آخه! امروز کم کار کردم.... باشه. خدافظ.»

موبایل را روی داشبورد گذاشت. ماشین را روی گاز گذاشت و سرعت ماشین را زیادتر کرد.

جلوی خانه توقف کرد و نگاهی به در بسته‌ی آن انداخت. دو بار بوق زد. مدتی صبر کرد ولی کسی نیامد. می‌خواست دوباره بوق بزند که ناگهان در عقب ماشین باز شد و شخصی داخل ماشین نشست. برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. کِی آمده بود که ندیده بودش؟

زن آقای رضایی بود. حراف و کمی... خب، می شود گفت کمی از لحاض عقلی مشکل داشت. یک ریز حرف می‌زد‌ و حسابی پیش او و راننده‌های تاکسی درد و دل می‌کرد.

از او پرسید:«کوت عبدالله می‌رین؟»

زن چیزی نگفت، ولی سرش را به نشانه‌ی بله تکان داد. ماشین حرکت کرد و آن‌ها از شهرک خارج شدند. تا به حال زن هیچ حرفی نزده بود و این باعث شگفت زدگی بود!

-«یک لحضه این‌جا بایستین.»

راننده از شنیدن این صدا تعجب کرد. صدای یک زن نبود.

 کنار خیابان ترمز کرد. مسافر پیاده شد و به سمت مغازه‌ای که همیشه تا دیروقت باز بود، حرکت کرد.

صدایش خیلی عجیب بود. مطمئن بود که خیالاتی نشده. شاید گلویش گرفته بود. ولی نشنیده بود که گلویش را صاف کند. مهم نبود. وظیفه‌ی او رساندن مردم به مقصد و گرفتن پول بود، نه کنجکاوی درباره‌ی آن‌ها.

ربع ساعت گذشت و اتفاقی نیافتاد. نگاهی به مغازه انداخت. هیچ مشتری‌ای داخلش نبود و ظاهرا ً صاحب مغازه در حال جمع کردن و بستن مغازه بود.

ناگهان در باز شد و زنی سوار ماشین شد. باز هم او متعجب شد. اصلا ً نزدیک شدن کسی به ماشین را ندیده بود.

توی آیینه نگاه کرد. نه، این دیگر غیر قابل تحمل بود! زن دیگری به جای مسافر قبلی سوار شده بود. از او پرسید:«شما؟»

زن گفت:«من به جاش سوار می‌شم. خودش گفت که بیام.»

صدای این یکی هم مانند مسافر قبلی عجیب بود. زن صرفه‌ای کرد و گلویش را صاف کرد، ولی او کاملا ً مطمئن بود که این صرفه مصنوعی بود. پرسید:«مگه نرفت مغازه؟ من فکر کردم می‌خواد خرید کنه.»

زن باز هم با صدای عجیب و خفه‌ای گفت:«نه. مغازه ماله خودمونه. یک در به داخل خونه داره.»

زن بازهم صرفه‌ای کرد و بازهم او فکر کرد که این صرفه نمایشی و برای فریب او بود. شاید زن بیمار بود و قصد داشت این را مخفی کند. ولی آیا هردوی آن‌ها بیمار بودند؟

ماشین را راه انداخت و حرکت کرد. از قبول کردن این سرویس پشیمان بود؛ ولی نمی‌ترسید.

مدت نسبتا ً کوتاهی می‌گذشت که زن گفت:«دستمال دارین؟»

این بار زن هیچ تلاشی برای ادا در‌آوردن نکرد. از توی آیینه نگاهی به زن انداخت. جعبه ی دستمال کاغذی‌ای از توی داشبورد درآورد و به زن داد. این بار از مبتلا شدن به یک بیماری خطرناک و واگیردار می‌ترسید.

از مسافر پرسید:«شما کجا می‌رین؟»

-«کجا می‌رم؟»

طوری این را حرف می‌زد که انگار دارد جمله‌ای از یک زبان بیگانه، که معنی اش را نمی‌فهمد، تکرار می‌کند. به او گفت:«بله. کجا؟»

زن پرسید:«اون کجا می‌خواست بره؟»

راننده آدرس محلی را که مسافر قبلی می‌خواست برود به او داد.

زن گفت: «من هم همون جا می رم.»

کم کم داشت به صدای عجیب و غیرعادی زن عادت می‌کرد. از کجا معلوم؟! شاید این صدا خیلی هم غیرعادی نبود و فقط کمی متفاوت بود! او از کجا باید می‌دانست؟!

به ساعتش نگاه کرد. هنوز شام نخورده بود و خیلی احساس گرسنگی می‌کرد. باید هرطوری که می‌شد خودش را کنترل می‌کرد. نباید کار اشتباهی می‌کرد!

به سمت راست پیچید. زن دستمال را از پنجره بیرون انداخت. او نفهمید که زن چه استفاده‌ای از آن کرده بود. صدای پاک کردن بینی‌اش را که نشنیده بود.

چند دقیقه‌ی بعد تقریبا ً به مقصد رسیده بود. زن گفت:«همین‌جا پیاده می‌شم.»

ترمز کرد. مسافر دستش را که اسکناسی تویش بود جلو آورد. می‌توانست بوی گوشت زن را احساس کند. زن تکرار کرد:«بفرمایید.»

متوجه شد که مدتی طولانی به دست او خیره شده است. اسکناس را گرفت. زن می‌خواست پیاده بشود، ولی او در را با دزدگیر قفل کرد. مسافر گفت:«آقا، چه کار می‌کنین؟»

برگشت و به زن نگاه کرد. احساس می‌کرد که بدن زن او را صدا می‌کند!

زن چاقویی در آورد. چاقو از جنس نقره‌ی اصل بود و شیء باستانی و ارزشمندی بود.

او زن را شناخت.

راننده گفت:«باز هم تو؟ دست از سر من بر نمی‌داری؟»

زن که یواش یواش چهره‌اش به حالت معمولی باز می‌گشت، گفت:«تا نسل شما رو منقرض نکنم بی‌خیال نمی‌شم،عوضی!»

-«نسل ما شبگردها هیچ‌وقت منقرض نمی‌شه.»

-«واقعا ً؟ من و پدرم همه رو کشتیم و توی آشغال آخری هستی.»

-«دقیقا ً! ولی آخری هیچ وقت شکست نمی‌خوره.»

شکارچی لبخندی زد و گفت:«خواهیم دید!»

شبگرد از ماشین پیاده شد. ماشین جای خوبی برای تغییر شکل نبود. شکارچی بلافاصله از ماشین پایین پرید و چاقویش را تکانی داد. امید زیادی نداشت، ولی دست از تلاش نمی‌کشید. نه آمادگی جسمی داشت و نه تفنگی. ولی هوش داشت و چاقوی باستانی.

شبگرد که فکر می‌کرد شکار راحت و مفلوکی جلویش ایستاده، لبخند بزرگی زد و خودش را آماده کرد. البته آماده شدن فقط شامل تغییر شکل به شبگرد بود. شبگرد واقعی. بدنش شروع به تغییر کرد. اعضای بدنش منقبض و منبسط می‌شدند.

شکارچی چاقویش را آماده کرد. برخلاف دفعه‌ی قبل که با شبگرد دیگری جنگیده بود، این بار نقطه ضعف آن‌ها را می‌دانست. نقطه ضعفی که به راحتی می‌توانست منجر به مرگ بشود، ولی او فرصت کمی برای استفاده از آن داشت.

چاقویش را بالا برد و به طرف چشم درحال تغییر شبگرد پرتاب کرد. چاقو تا دسته در چشمش فرو رفت و شبگرد با بدن نیمه انسانش روی زمین افتاد. مبارزه به همان سرعتی که شروع شده بود، پایان یافت. و مهم تر از آن، موفق شده بود که نسل این موجودات را منقرض کند. با خودش فکر کرد که دیگر هیچ آدم خواری توی شهرها پرسه نمی‌زند و مردم را سلاخی نمی‌کند. بالاخره به هدفش رسیده بود.

* * *

شش ماه بعد، در همان شهر، زن دیگری دچار درد زایمان شد. شش ماه از ناپدید شدن شوهرش می‌گذشت و او حالا داشت بچه‌ای را که قرار بود بدون پدر، بزرگ شود به دنیا می‌آورد.

می‌خواست پرستار را صدا کند که ناگهان دردش چنان شدید شد که توان حرف زدن را از دست داد. خوشبختانه و یا شاید بدبختانه همان موقع پرستار وارد اتاق شد. ولی هرگز فرصت انجام کاری را پیدا نکرد.

خیلی سریع پوست شکم زن شروع به پاره شدن کرد. انگار شمشیری در شکمش فرو کرده بودند. به دلیل درد زیاد از هوش رفت. پوست و گوشت بریده شدند و موجودی از شکمش بیرون آمد. نوزاد انسان بود، ولی بند ناف نداشت. پرستار با حیرت به بچه نگاه می کرد و از شوک چنان خشکش زده بود که نمی‌توانست تکان بخورد.

بچه روی دوپا ایستاد و شروع به تغییر شکل کرد. به موجودی تبدیل شد که فقط یک سر و گردن از پرستار کوتاه تر بود. پرستار حتی فرصت نکرد که جیغ بزند. بچه، که دیگر بچه‌ی انسان نبود، رویش پرید و دندان‌هایش را توی گردن پرستار فروکرد. با تمام قدرت فشار داد و گردن او را کند.

یک ساعت بعد او خارج از بیمارستان و در سایه‌ی کوچه‌های خلوت شهر آهسته حرکت می‌کرد. شکمش از گوشت پرستار و مادرش پر بود و کاملا ً احساس سیری می‌کرد.

می‌دانست که هیچ وقت شبیه پدرش و یک شبگرد کامل و واقعی نمی شود. این را هم می‌دانست که چه کسی پدرش را کشته بود. خودش را آماده می‌کرد و در خفا و مانند پدرش نیمه شبگرد - نیمه انسان‌های دیگری به وجود می‌آورد. ارتشی آماده می‌کرد و بالاخره انتقامش را از انسان‌ها می‌گرفت و برای همیشه آن‌ها را از روی زمین پاک می‌کرد. سرنوشت او این بود.

 

مطالب مرتبط
کورالين | نيل گى من
جلد اول مجموعه ى فرزند سايه: در ميان پنهان شدگان | مارگارت پترسون هديکس
پادشاه آنسوی دروازه | دیوید گمل
پژواک آوای دوران | دیوید گمل
پنج گانه ی افسانه: جلد های 1 تا 3 | براندون مول
سه‌گانه‌ی عطش مبارزه: 1. عطش مبارزه| سوزان کالینز
معرفی چند داستان فانتزی و وحشت ایرانی
ارسال دیدگاه
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
توجه!
لينك دانلود بعضي از كتاب ها از سايتketabnak.comهستند؛ به همين دليل براي دانلود اين كتاب ها،بايد در اين سايت عضو شويد. همين حالا اقدام كنيد!
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ورود به سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
رمز عبور را فراموش کردم ؟
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آخرین مطالب ارسالی سایت
مطالب محبوب
مطالب تصادفی
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS