close
تبلیغات در اینترنت
مرگ در خلاء
صفحه اصلی نقشه سایت خوراک
تبلیغات
تبلیغات شما
محصول پرفروش فروشگاه
Title
عنوان محصول
قیمت : ...
خرید پستی
توضیحات محصول
برای ویرایش این بلوک به قسمت تنظیمات بلوک های دلخواه > بلوک فروشگاه شماره 1 مراجعه کنید.
تبلیغات شما
تبلیغات شما
کاراگاه پوارو (ماجرای مقبره مصری )|آگاتا كريستيآموزش فرانسه اول راهنماييپاریس در قرن بیستم | ژول ورنبيو گرافي جان گريشامشیطان زیر آفتاب|آگاتاكريستي«حماسه لارتن کرپسلی» جلد سه:قصر نفرين شدگان|دارن شانمجموعه ى نغمه اى از آتش و يخ جلد اول و دوم | جرج آر آر مارتين
گمانه زن چيست؟

 Speculative Fiction عنوانی کلی برای سبک ها و زیرسبک هایی است که دنیایی متفاوت با دنیای واقعی راتصویر می کنند. به طور کلی با این تعریف ادبیات گمانه زن سبک های علمی-تخیلی، فانتزی و وحشت و زیرسبک های آن ها را در برمی گیرد. عبارت اصلی (و برگردان آن با بسامدی کمتر) در نقد ادبی مرامی و محققانه برای توصیف این ژانرها به کار می رود. همچنین خوانندگان، نویسندگان و ویراستاران هم به همین معنی از آن ها استفاده می کنند.گاهی از عبارت »ادبیات ژانری« برای اشاره به این دسته استفاده می شود. در مقابل »ادبیات جریان« اصلی قرار می گیرد که از مولفه های شناسانندهٔ این ژانرها و سبک ها و زیرسبک های آن ها خالی است.تاریخچهاغلب همه گیری عبارت اصلی را بهرابرت هاین لاینو مقاله اش با عنواندر نگارش ادبیات گمانه زن(۱۹۸۴) نسبت می دهند. هاین لاین در این مقاله این عبارت را به عنوان معادلعلمی-تخیلیبه کار برد. هاین لاین بعداً گفت که این عبارت در مقاله به فانتزی اشاره نداشتهاست. هر چند ممکن است هاین لاین شخصاً به این ترکیب رسیده باشد، اما نخستین کاربرد ثبت شدهٔ این عبارت به سال ۱۸۸۹ باز می گردد.  


   به نقل از ويکي پدياى فارسى




آمار سايت


موضوعات
پروفایل
این وب‌سایت بهترین محل برای دانلود کتاب در سبک های گمانه زن(فانتزی، علمی-تخیلی و وحشت) و سبک جنایی است. برای حمایت از ما در وبلاگ یا وب‌سایت خود ما را لینک کنید. ---------------------------------------------------------------------------------------
آمار
● آمار مطالب کل مطالب : 573 کل نظرات : 60 ● آمار کاربران افراد آنلاین : 1 تعداد اعضا : 643 ● آمار بازدید بازدید امروز : 108 بازدید دیروز : 103 بازدید کننده ارمزو : 38 بازدید کننده دیروز : 35 گوگل امروز : 2 گوگل دیروز : 3 بازدید هفته : 211 بازدید ماه : 1,342 بازدید سال : 28,002 بازدید کلی : 1,013,494 ● اطلاعات شما آی پی : 54.82.10.219 مروگر : سیستم عامل :
آرشیو
لینک های روزانه
لینک های دوستان
نظرسنجی
آيا از سرعت لود سايت راضي هستيد؟ (نتایج پاک شدند)





به نظر شما پسر ها بیش تر اهل خواندن داستان های فانتزی هستند یا دختر ها؟





Image
قیمت
خرید پستی

برای ویرایش این بلوک به قسمت تنظیمات بلوک های دلخواه > بلوک فروشگاه شماره 2 مراجعه فرمایید.

مرگ در خلاء

دم۱۴
20:29
بازدید : 581

این اولین داستان کوتاه منه.


دانلود

فضاپیما درحال گذشتن از سیاره‌ی خاکستری رنگ بود. گروه تحقیقات نمونه‌هایی ازخاک و آب آن سیاره‌ی کدر و کمی سرد برداشته بودند. بعد هم بدون توضیح دادن درست و حسابی‌ای به او، دوباره حرکت کرده بودند. سینا هنوز به رفتار بقیه عادت نکرده بود.

بلند شد و ایستاد. در اتاق را باز کرد و وارد راهرو شد.

چند روز کسل کننده را گذرانده بود. بیش تر اوقات کتاب خوانده بود. البته او آدم کتابخوانی بود، ولی دایم افکارش مشغول اتفاقاتی بود که در سفینه می افتاد و نمی‌توانست روی آن چیزی که می‌خواند تمرکز کند.

وقتی به او گفته بودند که قرار است یک سفینه به فضا برود و به یک پزشک نیاز دارد، به موسسه‌ی تحقیقاتی اِسپـِیس  لـُکِرز ایمیلی فرستاده بود و خودش را معرفی کرده بود. بر خلاف انتظارش قبولش کرده بودند و همراه تیم تحقیقاتی اسپیس لکرز و چند نفر دیگر راهی فضا شده بود.

درواقع او چیز زیادی به جز چند اسم و چند چهره، درباره‌ی افراد دیگر تیم نمی‌دانست. فقط به او گفته بودند که شش ماه در فضا خواهد بود و وظیفه‌اش هم معلوم بود، انجام کار‌های پزشکی.

اولین بار بود که سفینه‌ی سرنشین داری به فضا فرستاده می‌شد. این هم فقط با پیشرفت علمی جدید در علوم هوا فضا میسر شده بود.

به هر حال او این جا بود، در سفینه‌ای بزرگ و چند طبقه.  همراه دویست نفر که به زور فقط تعداد انگشت شماری از آن‌ها را می‌شناخت.

پیراهن آستین بلند و شلوار پارچه‌ای پوشیده بود، ولی با کفش‌های اسپرتی که به او داده بودند، مضحک شده بود.

قبل از این که به در برسد، در سفید رنگِ فلزی به طور خودکار باز شد.

او فقط اجازه داشت به قسمت های خاصی از سفینه برود و اجازه ی ورود به همه جا را نداشت. او فقط پزشک سفینه بود، نه چیز دیگری.

وارد سالن غذاخوری شد. همه چیز- از جمله دیوارها و میزها و صندلی‌ها- از فلز بود و رنگ‌های خسته کننده‌ای داشت.

کسی آن جا نبود. زمان خوردن شام گذشته بود و هنوز صبح هم نشده بود که صبحانه بخورند. هرچند که آن ها خارج از زمین بودند- و در آن لحضه خارج از هر سیاره‌ای- ولی آن موقع در زمین ساعت یازده شب بود؛ پس این جا هم یازده شب فرض می‌شد. وقت خواب گذشته بود، ولی  سینا به هیچ وجه خوابش نمی‌برد.

به همه‌ی درها نگاه کرد. به سمت یکی از آن‌ها که اجازه‌ی خروج از آن را نداشت حرکت کرد. برخلاف در که از آن وارد سالن غذاخوری شده بود، آن در برای او به طور خودکار باز نشد. دکمه‌های کنار در را امتحان کرد. اتفاقی نیافتاد.

به یکی از دوربین‌هایی که در سالن بود، نگاه کرد. می‌دانست که به زودی می‌آیند تا او را به اتاقش بازگردانند. احتمال این که تا صبح در اتاقش را قفل کنند هم وجود داشت. پس مثل یک بچه‌ی خوب از سالن غذاخوری خارج شد. توی راهروی فلزی دونفری که انتظارشان را داشت دید.

هر دوی آن‌ها باتوم برقی داشتند. اولی گفت:«دکتر، شما الآن باید توی اتاقتون باشین.»

سینا از کنار آن‌ها گذشت و آن ها دنبالش آمدند. او به انگلیسی گفت:«خوابم نمی‌بره.»

دومین مرد گفت:«اما شما مثل بقیه ساعت هفت صبح بیدار شدین.»

دکتر شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:«آره. ولی حالا خوابم نمی‌آد، حتی اگه ساعت هفت بیدار شده باشم.»

به آسانسور رسیدند. موسسه اسپیس لکرز بوجه ی کافی برای خرید انتقال دهنده های مکانی لحضه‌ای نداشت. علاوه بر آن قرار دادن چنین دستگاه هایی در یک سفینه که با چنین سرعتی حرکت می کرد غیرممکن بود.

یکی از نگهبان‌ها دکمه‌ای را زد. کمی بعد آسانسور ایستاد. دکتر شک کرده بود که این آسانسور فقط بالا و پایین نمی رود، بلکه افقی هم حرکت می کند؛ ولی مطمئن نبود.

آن دونفر او را تا اتاقش راهنمایی کردند. دکتر شب به خیری گفت، وارد اتاقش شد و در را بست. بلافاصله گوشش را روی در گذاشت.

شنید که یکی از نگهبان ها می گوید:«چه شغل کسل‌کننده‌ایه. چرا سفینه یه جهش دیگه انجام نمی‌ده؟»

-«اگه این کار رو بکنن همه بیدار می‌شن.»

-«لعنتی! من نمی‌خوام فردا صبحونه‌م رو بالا بیارم.»

-«اونا احمق نیستن. احتمالا ً قبل از صبحونه این کار رو می‌کنن.»

-«آره، حتما ً!»

وارد آسانسور شدند. با بسته شدن در آسانسور دکتر دیگر صدای آن‌ها را نشنید.

وقتش بود که نقشه‌اش را عملی کند. خوشبختانه اتاق خوابش دوربین نداشت و کسی متوجه نمی شد. به کانال تهویه‌ی هوا نگاه کرد. دستش به آن نمی‌رسید. تخت را امتحان کرد. نمی شد تکانش داد. انگار چسبیده بود. پنج کشابه‌ی فلزی‌ای برای گذاشتن وسایل و لباس‌ها درون اتاق بود. دکتر وسایل روی آن را گذاشت روی تخت و پنج کشابه را هل داد.

روی آن ایستاد و دریچه ی کانال تهویه‌ی هوا را امتحان کرد. زیر لب ناسزایی داد. دریچه به هیچ وجه باز نمی‌شد. دکتر ناامید شد. ولی فکری به ذهنش رسید و زیر لب گفت:«صبر کن ببینم...»

آمد پایین. کیفِ دستی اش را از روی تخت برداشت. بالاخره چیزی را که می خواست از توی آن پیدا کرد.

یکی از چیزهای مربوط به شیمی بود. او علاوه بر پزشکی، به شیمی و انجام آزمایشات روی مواد علاقه‌ی عجیبی داشت. حالا چیزی که او در دست داشت یک شیشه اسید قوی بود که حتی فولاد را نابود می‌کرد.

روی پنج کشابه ایستاد. او مطمئن نبود که اسید دقیقا ً چه اثری روی دریچه‌ی فلزی می‌گذارد، ولی با احتیاط کمی از آن را روی اطراف و لولا های دریچه پاشید. درب شیشه را محکم بست و به صدای اسید که کارش را با فلز انجام می داد گوش داد.

دریچه ناگهان کنده شد. به بازوی دکتر خورد و افتاد روی زمین و سر و صدای زیادی تولید کرد. دریچه که کناره هایش ذوب شده بود، روی زمین بود. دکتر فکر نکرده بود که دریچه پایین می‌افتد.

از پنج کشابه پایین آمد و زخم دستش را که بر اثر برخورد با در دریچه بوجود آمده بود را ضد عفونی کرد. سپس دستش را پانسمان کرد و آستین پیراهنش را پایین کشید تا زخمش دیده نشود.

دکتر از دریچه رد شد و وارد کانال هوا شد. کار سختی بود، ولی خوشبختانه ارتفاع سقف اتاق کم بود و دیوارها کوتاه بودند. چند متر که جلوتر رفت هوای درون کانال سردتر شد. ولی او تحمل کرد.

به دریچه‌ی دیگری رسید. از آن جا می‌توانست مردی را که روز قبل با او حرف زده بود را ببیند که روی تختش خوابیده بود. جلوتر رفت. اتاقهای زیادی مانند اتاق خودش دید.

اینبار به دریچه‌ای رسید که دیگر مربوط به یک اتاق خواب نبود، بلکه اتاق بزرگتری بود که او حدس می زد آن جا یک جور آزمایشگاه باشد.

چند نفر توی آزمایشگاه بودند. تقریبا ً همه‌ی آن ها روپوش‌های آزمایشگاهی پوشیده بودند. زنی که موهای قهوه‌ای داشت گفت:«به نظر می رسه که خاک این سیاره پر از سنگ آهن باشه!»

مردی که روپوش آزمایشگاهی نپوشیده بود جلوتر آمد و سینا تازه توانست از توی کانال هوا او را ببیند. مرد قیافه‌ای متکبر با سبیل های از مد گذشته‌ای داشت و کت و شلوار پوشیده بود. او گفت:«دکتر اِشتاین، قبل از این که بتونیم حتا یک بیل هم برای ساخت معدن بزنیم اون موجودات پنج پا ما رو قیمه قیمه می‌کنن!»

مرد دیگری لبخند زد و گفت:«اسم خوبی براشون انتخاب کردین. باید در مسیر برگشت دوباره اون جا فرود بیایم و به زور یکی شون رو بـُکشیم و با خودمون ببریم زمین. باید درموردشون تحقیق بشه.»

مردی که کت و شلوار پوشیده بود گفت:«اگه برگردیم زمین و همه چی رو درباره‌ی اون سیاره بگیم، دولت همه‌ی اون سیاره رو بر می‌داره برای خودش تا با فروش آهن میلیون‌ها دلار گیرش بیاد. ولی چی به ما می‌ماسه؟ هیچی. فوقش بودجه‌ی ما رو زیاد می‌کنن. ولی اونا خیلی زرنگن. حواسشون هست تا ما حتا یه سکه هم برای خودمون بر‌نداریم و همه ی بودجه رو برای پیدا کردن سیارات دیگه‌ای که پول توشون باشه خرج کنیم.»

زن مو قهوه‌ای گفت:«اما ما برای تحقیقات و پیشرفت علم اومدیم، نه پول.»

-«پول؟ وقتی پول نداشته باشی که اجاره خونه رو بدی...»

-«آقای بـِنکس، ما برای غارت به این سفر نیومدیم.»

-«غارت؟ هه! نه اتفاقا ً برای غارت اومدیم. ولی غارت کردن به سود دولت. دلیل این که بوجه ما رو تامین کردن هم همین بود. اونا امیدوارن که ما یه چیز نون و آب داری براشون پیدا کنیم. مثل همون سیاره. ما زحمت بکشیم تا اونا حال کنن.»

بعد از این حرف به سمت در رفت وگفت:«من باید برم بخوابم. شما هم بخوابین. فردا کلی کار داریم.»

در سفید رنگ باز شد و بنکس وارد راهرو شد. سینا به مسیر های مختلف کانال تهویه نگاه کرد. یکی از مسیرهایی را که حدس می زد به سمت راهرویی برود، که بنکس داخلش بود را انتخاب کرد. به همین شکل بنکس را دنبال کرد. یک بار بنکس ایستاد و دور و برش را نگاه کرد. دکتر نمی دانست که فقط حس کرده کسی نگاهش می‌کند یا این که صدای او را شنیده.

بنکس به سالن تماشا رفت. مکان بازی بود که یکی از دیواره‌هایش نمایشگر بزرگی داشت که تصویر فضای اطراف فضاپیما را نشان می داد. آن جا را برای این ساخته بودند تا افراد داخل سفینه بتوانند فضا را ببینند. زیرا سفینه اصلا ً چیزی به اسم پنجره نداشت.

دکتر از آن جا مرد کوتاه قدی را دید که به نظر می‌رسید منتظر بنکس بوده است.

بنکس گفت:«فایده‌ای نداره. اون احمقا تنها چیزی که می‌فهمن تحقیقات علمی و از این جور مزخرفاته.»

مرد دیگر گفت:«چی کارشون می‌کنی؟»

بنکس شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:«اگه خواستن دخالت کنن...»

بنکس تفنگ کمری ای را که سینا تا به حال متوجه‌ی آن نشده بود، را در آورد و گفت:«بنگ بنگ. وقتی هم برگشتیم زمین، به دولت درباره‌ی اون سیاره دروغ می‌گیم. بعد می ریم سراغ قاچاقچی ها. با همکاری اونا مخفیانه یه سفینه دیگه می سازیم و برمی‌گردیم به اون سیاره. بعد با فروش سنگ آهن تو بازار سیاه پول زیادی می‌زنیم به جیب.»

-«اوهومم... ولی بعدها ممکنه سفینه‌های دیگه‌ای هم به اون سیاره برن. تازه ممکنه یه جور جنگ سرد راه بیافته و کشورهای دیگه تو ساخت سفینه و رفتن به فضا رقابت راه بندازن و مسابقه بذارن. زیاد طول نمی‌کشه که همه چی لو بره. آخه یه سیاره به این گندگی رو که نمی‌شه مخفی کرد!»

بنکس سرش را تکان داد و گفت:«حق با توئه. ولی این هایی رو که می‌گی رو داری از حرف های رییس جمهور کپی میکنه! هرچند که واقعا ً راست می‌گه. فعلا طبق برنامه پیش می‌ریم. اگه توی دوتا سیاره‌ی دیگه چیزی پیدا کنیم که توجه همه رو جذب کنه- مثلا موجودات هوشمند- دیگه کسی به سیاره‌ی ما توجه نمی‌کنه.»

این بار نوبت مرد دوم تا سرش را تکان دهد. او گفت:«آره. ولی با اون وحشی‌های بومی سیاره چه کار می‌کنی؟»

بنکس لبخندی زد و گفت:«قاچاقچی ها می‌دونن چه کار کنن. مثلا ً یه جور میدان مغناطیسی یا دیوار نامریی دور معادن درسـت می‌کنن.»

-«پس همه چی حله. فقط می مونه پیدا کردن چیزای خیلی جالب توی یه سیاره‌ی دیگه.»

بنکس خمیازه ای کشید و گفت:«آره. شب بخیر.»

-«شب بخیر.»

آن دو از هم جدا شدند.

دکتر از داخل کانال هوا به اتاقش برگشت. چند بار راهش را گم کرد ولی آخر سر به دریچه‌ی بدون در اتاقش رسید. از دریچه وارد اتاقش شد. در آن را از روی زمین برداشت و زیر تخت پنهانش کرد. پنج کشابه را به جای اولش برگرداند. وسایل را دوباره روی آن گذاشت اگر کسی به سقف نگاه نمی‌کرد، کسی هم بو نمی‌برد که او چه کار کرده.

روی تخت دراز کشید. فرصت فکر کردن به چیز هایی که دیده بود و شنیده بود پیدا نکرد، چون بلافاصله خوابش برد.

* * *

دکتر دقیقا ً سر ساعت هفت صبح بیدار شد. نیم ساعت وقت داشت تا آماده شود و به سالن غذاخوری برود. در دستشویی کوچک اتاقش صورتش را شست و مسواک زد.

وقتی از دستشویی بیرون می‌آمد سفینه جهش دیگری انجام داده و با سرعت نور به جای دیگری از کهکشان راه شیری رفت. دکتر روی زمین افتاد. فقط چند ثانیه طول کشید و سپس او توانست نفسی بکشد و منتظر تمام شدن دل‌دردش بماند. از روی زمین بلند شد. هنوز عادت نکرده بود.

سیاره‌ی خاکستری آخرین سیاره‌ی آن منظومه‌ی کوچک بود وآن‌ها بعد از آن به سمت منظومه‌ی دیگری حرکت کردند. قرار بود که دو سیاره از پیش تأیین شده در آن منظومه را بررسی کنند. البته سر راه نگاهی هم به سیارات دیگر می‌انداختند، ولی فعلا ً هدف اصلی آن دو سیاره بودند.

دکتر هنگام خوردن صبحانه‌‌ی تکراری به اتفاقات روز قبل فکر می‌کرد. او می‌دانسـت که بنکس و دوستش قصد داشتند با قاچاقچی‌ها همکاری کنند و حتا شاید اگر مجبور می‌شدند، آدم هم می‌کشتند.

او باید کاری می‌کرد. البته ممکن بود در این راه بمیرد، ولی او احساس می‌کرد که باید کاری بکند. اگر اجازه می‌داد که آن‌ها کار خودشان را بکنند، بازار آهن و فولاد زمین دچار مشکل بزرگی می شد. با خود فکر کرد: خیلی ساده ست. فقط کافی است وقتی به زمین برگشتم، همه چیز را به پلیس می‌گویم. بعد با ناامیدی این فکر به ذهنش رسید که شاید افرادی از خلافکارها بعدا ً بخواهند از او انتقام بگیرند. نه، اگر کسی نفهمد که کار من بوده، پس چرا کسی باید از من انتقام بگیرد؟ یعنی امکان دارد که بفهمند؟ آیا همین حالا هم می‌دانند که من از کانال تهویه حرف‌های آن‌ها را گوش کرده‌ام؟ بعید نیست...

به بنکس که در طرف دیگر سالن مشغول غذا خوردن بود نگاه کرد. بازهم با همان مردی بود که دیشب در سالن تماشا ملاقات کرده بود.

سینا پس از خوردن غذا به سالن تماشا رفت. منظره‌ی زیبایی بود. حتی می‌توانست خورشید منظومه‌ای را که با پرتاب قبلی ترک کرده بودند ببیند. هرچند که به دلیل فاصله‌ی کم چشم را می‌آزرد. دکتر به جای دیگری نگاه کرد تا کور نشود. چند نفر دیگر هم به آنجا آمده بودند. دکتر، بنکس و همراهش را دید که با فاصله از بقیه ایستاده بودند و صحبت می کردند.

آرام به آن‌ها نزدیک شد. درحالی که وانمود می‌کرد که منظره‌ی بیرون را تماشا می‌کند، به حرف‌های آن‌ها گوش می‌داد.

بنکس گفت:«تام، یکی از افرادمون الآن خبر داده که اون زنیکه‌ی احساساتی رو دیشب دیده که منو تعقیب کرده. احتمالا ً تمام حرف هامون رو شنیده.»

تام گفت:«اشتاین رو می‌گی؟»

بنکس آهسته گفت:«آره. معلوم نیست چجوری تصویرش رو دوربین نگرفته. اگه درباره‌ی نقشه به پلیس بگه... بهتره زودتر کارش رو تمام کنیم.»

تام به اطراف نگاهی کرد و گفت:«درسته. ولی بهتره جای دیگه‌ای درباره‌ش صحبت کنیم.»

آیا آن‌ها فهمیده بودند که سینا فالگوش ایستاده است؟ بنکس و تام از سالن تماشا خارج شدند. دکتر نمی‌توانست دنبالشان برود. خیلی راحت می‌فهمیدند که تعقیبشان می‌کند.

او نمی‌دانست چه کار کند. هشت سال و اَندی کارش نجات دادن مردم بود، ولی حالا داشتند زن بی‌گناهی را با خونسردی تمام می‌کشتند و او کاری نمی‌توانست بکند. فقط اگر می‌توانست با اشتاین صحبت کند... اما او نمی توانست به بخشی که آن زن کار می کرد برود. نمی دانست که اتاق او کجاست و برای فهمیدنش هم راهی وجود نداشت. فقط موقع ناهار می‌توانست او را ببیند. ولی احتمال این که او را قبل از ناهار بکشند زیاد بود.

چراغ قرمز ساعت مچی‌ای که قبل از سفر به او داده بودند روشن شد. باید به درمانگاه می‌رفت.

در فلزی و کشویی درمانگاه به طور خودکار باز شد.

به غیر از سینا، پنج پرستار و یک پزشک دیگر هم در سفینه کار می‌کردند. ولی آن موقع فقط دو پرستار و سینا آن جا بودند.

خودش را به بیمار رساند. با دیدن چهره بیمار شاخ در آورد. اشتاین که رنگش زرد شده بود روی تخت دراز کشیده بود. سریع تر از آن چه که دکتر انتظارش را داشت اتفاق افتاده بود.

دست به کار شد و او را معاینه کرد. اشتاین سعی می‌کرد به دکتر چیزی بگوید. به زور و پس از چند‌بار تکرار کردن حرفش دکتر متوجه شد که او چه چیزی‌ می‌گوید:«مرگ سرخ... من...»

مرگ سرخ بیماری جدیدی بود که به خاطر تحقیقات ژنتیکی و شمیایی بوجود آمده بود و در بین مردم پخش شده بود.

دکتر می‌دانست که اشتاین چند دقیقه‌ی دیگر می‌میرد. او این را خوب می‌دانست. از ظاهر زن پیدا بود که این عود کردن نهایی است. چیزی که بیمار مبتلا به مرگ سرخ قبل از مرگش آن را تجربه می‌کند. خود دکتر جزء تیمی بود که دلیل مبتلا شدن به این بیماری را کشف کرده بود. ولی متاسفانه آن‌ها نتوانسته بودند درمان آن را بیابند.

آیا این به بنکس و رفیقش ربطی داشت؟ نه، مطمئنا ً آن‌ها نمی‌توانستند کسی را مبتلا به مرگ سرخ کنند. ولی اگر آن‌ها از محلول استفاده کنند...

یکی از پرستارها پرسید:«دکتر، چه کاری می‌خواین بکنین؟»

سینا که انگار باخودش حرف می‌زد، گفت:«خانم سوسارو، من دارویی توی وسایل دارم که...»

-«اسم من سوسارو نیست!»

سینا وقت نداشت درباره‌ی اسم آن زن ژاپنی بحث کند. با دو خودش را به اتاقش رساند. تمام وسایلش را زیر و رو کرد تا چیزی را که می‌خواست پیدا کرد.

پرید توی آسانسور. بعد از ایستاد آسانسور آن تا درمانگاه دوید. تمام محتویات شیشه را به اشتاین خوراند. بعد به پرستارها گفت:«اگه حالش تغییری کرد من رو خبر کنید.»

* * *

اشتاین گفت:«پس شما درباره ی نقشه های بنکس می‌دونید.»

دکتر گفت:«درسته.»

همه چیز را برای او تعریف کرده بود. اشتاین که حالش خوب شده بود گفت:«ولی یه چیزی رو نمی‌فهمم. شما گفتین که بد شدن حال من زیر سر بنکس و رفیقش بوده.»

سینا سرش را تکان داد وگفت:«درسته. محلول ساده‌ای وجود داره که اگه شخص مبتلا به مرگ سرخ اون رو بخوره حالش بد می شه و می‌میره. احتمالا ً اونا از قبل به شما شک کردن و محلول رو آماده کردن. وقتی مطمئن شدن که شما تحدیدی برای رسیدن به هدفشون هستین، شما رو مسموم کردن. این طوری مرگ شما رو طبیعی نشون می‌دادند. خوشبختانه من عضو تیمی بودم که پادزهر این محلول رو پیدا کرده.»

اشتاین گفت:«نمی دونم چطور ازتون تشکر کنم. شما جون منو نجات دادین.»

دکتر متواضعانه گفت:«نیازی به تشکر نیست. وظیفه‌م رو انجام دادم. راستی یک سوالی دارم. بنکس این جا چه کاره ست؟»

اشتاین تجب کرد. اوگفت:«واقعا نمی‌دونین؟»

دکتر گفت:«نه. کسی به من چیزی نمی گه.»

-«آهان. خب به همه فقط اون قدری که برای انجام وظیفه شون احتیاج دارن توضیح می دن. اون رییس گروه تحقیقاتیه. من قبلا ً هم می‌دونستم که اون آدم قاتله. ولی مدرکی برای اثبات حرفم نداشتم.»

سپس گفت:«حالا چه کار کنیم؟ اونا دوباره سعی می‌کنن من رو بکشن. جایی هم که نمی‌شه قایم شد. همه جا دوربین داره.»

سینا دهنش را به گوش او نزدیک و گفت:««من فکری دارم. کانال‌های هوا. اون جا دوربین نداره. شاید بتونیم تا برگشت به زمین اون جا پنهان بشیم. غذا و پتو برمی‌داریم و می‌ریم اون جا قایم می‌شیم.»

آن‌ها تصمیم گرفتند که هرچه زودتر در کانال هوا پنهان بشوند. هرکدام  به سمت اتاقشان حرکت کردند. دکتر سر راه با بنکس و تام روبرو شد. دوتا نگهبان با باتوم برقی همراهشان بود. بنکس گفت:«کجا با این عجله دُکی جون؟!»

آن ها او را با باتوم کتک زدند و کت بسته به اتاقکی بردند. بنکس خندید و گفت:«متاسفانه فرصت وصیت‌نامه نوشتن رو هم نداری!»

به زور مجبورش کردند که لباس فضانوردی بپوشد. بعد لباس های خودشان را پوشیدند. دکتر را کشان کشان به داخل هوابند بردند. در بسته شد. تام گفت:«قراره توی فضا ولت کنیم. حتما ً خیلی حال می ده که ثانیه‌ها رو تا رسیدن به مرگت بشماری. می خوام ببینم حاضر می‌شی اکسیژن رو قطع کنی یا نه؟!»

بعد زدند زیر خنده. در خارجی هوابند را باز کردند. تمام هوای داخل هوابند خارج شد. همه به غیر از دکتر با طناب مخصوص خودشان را به سفینه وصل کرده بودند. بنکس بدون هشداری سینا را به طرف بیرون سفینه هل داد. موفق شد کناره‌های در را بگیرد و خودش را نجات دهد. اگر سفینه در آن موقع نیاستاده بود، حتی نمی توانست یک ثانیه هم دستش را نگاه دارد.

 بنکس و تام دست های او را جدا کردند. سینا به طرف فضا پرتاب شد. ولی در آخرین لحضه توانست دست بنکس را بگیرد و او را با خودش به طرف فضا کشید. بنکس سعی می‌کرد خودش را ازدست دکتر نجات دهد و موفق هم شد، ولی قبل از آن تام طناب اورا از سفینه جدا کرده بود.

بنکس و سینا صدای تام را از گیرنده‌ی لباسشان شنیدند:«دیدار به قیامت، احمقا!»

در هوابند بسته شد.

موتور‌های فضاپیما روشن شدند و سفینه جهش دیگری به دستور تام انجام داد.

آن دو تنها شدند.

دکتر، خدا را به دلیل این که بودجه ی موسسه کم بود و نتوانسته بود لباس‌هایی تهیه کند که بیش از هفت روز اکسیژن داشته باشند، شکر می‌کرد.

او نمی توانست اکسیژن لباسش را قطع کند. جراتش را نداشت. آن طور خودکشی حساب می‌شد.

صد و شصت و هشت ساعت دیگر هردوی آنها بر اثر نبود اکسیژن می‌مردند. و باید تمام آن لحضات را با تماشای فضای بی‌کران و نگاه کردن به مقدار اکسیژن باقی مانده می‌گذارندند.

پایان

مطالب مرتبط
کورالين | نيل گى من
جلد اول مجموعه ى فرزند سايه: در ميان پنهان شدگان | مارگارت پترسون هديکس
پادشاه آنسوی دروازه | دیوید گمل
پژواک آوای دوران | دیوید گمل
پنج گانه ی افسانه: جلد های 1 تا 3 | براندون مول
سه‌گانه‌ی عطش مبارزه: 1. عطش مبارزه| سوزان کالینز
معرفی چند داستان فانتزی و وحشت ایرانی
دیدگاه کاربران
    mayam در 1394/5/6 ساعت 11:53 گفته :

    من عاشق اینجور تموم شدنها هستم.دمت گرم

ارسال دیدگاه
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
توجه!
لينك دانلود بعضي از كتاب ها از سايتketabnak.comهستند؛ به همين دليل براي دانلود اين كتاب ها،بايد در اين سايت عضو شويد. همين حالا اقدام كنيد!
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ورود به سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
رمز عبور را فراموش کردم ؟
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آخرین مطالب ارسالی سایت
مطالب محبوب
مطالب تصادفی
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS